8 سال بعد…!

می 25, 2008

17 ارديبهشت سال 79 بود كه كم كم داشتيم احساس مي كرديم جمع خيلي خوب كلاسمون قراره به زودي پراكنده بشه؛ براي همين با هم قرار گذاشتيم 6 سال بعدش دور هم جمع بشيم؛ تو يه جاي مشخصي از شهر… همون روز از مدرسه كه رسيدم، تو يه تيكه كاغذ يادداشتش كردم و گذاشتمش تو جاخودكاري روي ميزم؛ تقريباً دم دست بود و جلوي چشم. اون اوايل كه خوب يادم بود، هر دفعه هم كه يادم مي افتاد با خودم مي گفتم “اووووه! كو تا اون موقع؟ هنوز خيلي مونده تا برسه…”. هر سال حداقل يه بار موقع خونه تكوني قبل از عيد يه نگاهي به كاغذه مي اندختم تا فراموش نكنم. درست يادم نيست چند بار اين كار رو كردم ولي خوب يادمه كه هر دفعه مي گفتم چه قدر زياد مونده تا اون موقع. پيارسال رو كه يادمه چه دغدغه هايي داشتم و اصلاً نرفتم سراغ اين كاغذ و يادم هم نيفتاد. پارسال هم نديده بودمش و امسال هم كه مغزم پر بود از فكر، اين فكرها ديگه ته ته رفته بود! اون روز داشتم از اون خيابون رد مي شدم، يهو يادم اومد كه ارديبهشته، و ما يه همچين قراري داشتيم. البته نمي دونم بر چه اساسي فكر مي كردم امسال بوده اين قرار… اون شب اومدم كاغذه رو ديدم:

نكته اش اون آكولاديه كه باز شده و “سوم” رو اضافه كرده به متن! نمي دونم چرا فكر كردم ممكنه سالش يادم بره كه اونجا اضافه كردم! خيلي هم بدخط بوده ام اون موقع ها…

يه چيز جالب ديگه هم هست، اونم اين كه خيلي وقتا پيش مياد بعضي از همين همكلاسيارو اين ور اون ور مي بينم و حتي سلامي رد و بدل نمي شه كه هيچ، تظاهر به نديدن يا نشناختن هم مي شه! جالبه بدونم كيا اون روز اون جا رفتن يا اصلاً كسي رفته بوده…

———————————-

** چند وقتيه تنبل شدم، هرچي مي نويسم، تو draft مي ذارم تا بعداً كاملش كنم… خلاصه اگه وقت داشته باشم، ممكنه اينجا يهو بمباران بشه!!

Entry Filed under: Personal. .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


دسته‌ها

بایگانی

Friends

اطلاعات

My Flickr Photos





حسنعلي خان اميرنظام گروسي

More Photos

برچسب‌ها

Play and Help