Trips and Blog Posts
It’s been long since last update, and yeah, I couldn’t keep the posts up to date with the trpis I’ve had; I’ve been to lots of places after Bozghoosh, that I can’t even remember the dates or the order, and the only thing that helps me remind them, are the photos… But well, it’s not that simple! Tons of photos on DVDs, I just get lost in them when I try to find a photo! I’m very probably going to buy a new HDD with more room, and the first thing with that is copying all the photos in a very neat and categorized way into that. So… I’ll try to continue writing about the trips, specially that I notice many people search about these palces and come here to find out about there, and there are some places that I don’t find much about them on the net; so it’s totally worth writing about the places.
P.S. Can’t wait for Friday’s expedition to the waterfalls for rock/waterfall climbing!! Sure that’s be a lot of fun.
Add comment جولای 2, 2009
What Am I Doing?
Well, it’s been a long time since the last login into WordPress admin page, but I remember it so clearly that last time I logged on, I was happy that I have no login issues due to stupid censorship or DNS or whatever problems.
- So… It’s been 2 or maybe 3 days that one the goldfish can’t swim, it’s alive, but not moving, just breathing and about to die, or maybe left wings are broken. The other one is trying to help apparently. I don’t like looking at this scene; I didn’t even feed them today…
- Finally I received my iPhone; the phone I was dreaming for, for several months, it’s right here on my desk; such a perfect thing, but I don’t know when I’ll be able to use it as a PHONE!
- Spending the weekends at the mounts is something that I really love, but things change too quickly…It’s not as before anymore…
- I have a project; I should’ve done it 8 months ago. It was this time last year that I was planning for it, with help of a ‘friend-called’ person who disappeared suddenly after some time; I really didn’t know trusting is such a difficult thing, because everyone is so weird these days.
- There are a lot of things in my mind really, causing me toss and turn in my bed for hours every day and night… Some are embarrassing, some are sad, some confusing, and …
Add comment می 12, 2009
بزقوش
دارم سعي مي كنم تا آخر امسال رو هرچي هست بنويسم ولي بعيد مي دونم اين تلاش بتونه موفقيت آميز باشه!
17 آبان بود كه برنامه رو گذاشتيم سمت بزقوش. يادش به خير اون موقع پريسا هم هنوز اينجا بود و اومده بود باهامون… جايي كه واسه صبحونه و … نگه داشتيم همه چمن و سبزي ها روشون شبنم بود كه يخ زده بود كه گمونم بهش مي گيم ژاله؛ خيلي منظره قشنگي درست كرده بود و ماكروهاي خوبي مي شد گرفت كه من يكي مثل هميشه به علت ضيق وقت نتونستم خوبش رو بگيرم.
اون دفعه اگه اشتباه نكنم همش يه ماشين بوديم و يه 5، 6 نفري از اكيپ خودمون نبودن، يعني در واقع بار اولشون بود كوه ميومدن. با بدترين تجهيزات ممكن اومده بودن؛ كفش ناجور، لباس نازك و … و مطمئنم خيلي اذيت شدن ولي واقعاً دست مريزاد، خيلي خوب اومدن. قرار بر اين بود كه همه تا جانپناه بريم. ديدن قله پوشيده از برف كه نصفه-نيمه لاي مه و ابرها مخفي بود، در اون وقت از سال كه تو شهر اثري از برف و سرما نبود، حس خيلي خيلي خوبي داشت. مثل هميشه حدوداي 11 بود كه راه افتاديم از دامنه تا بالا بريم. برفي كه از كوه ميومد، اون پايين آب شده بود و چشمه قشنگي رو درست كرده بود. خلاصه يواش يواش صعود رو شروع كرديم. مشخصاً، هرچي بالاتر مي رفتيم برف بيشتر بود ولي نور ملايم آفتاب هوا رو خيلي دلنشين كرده بود. آسمون هم فوق العاده صاف بود و تيكه هاي فشرده ابر واقعاً زيبا. مسير حركت پر بود از رد پاي حيواناتي چهارپا كه احتمالاً سگ و شايد گرگ هم بودند. احساس مي كردم رفتم تو فيلماي قطب!! ارتفاع اين كوه، از بلندترين قله سهند كه كمال هست، كمتره؛ ولي در مقايسه با كمال به نظر من مسيرش دشوارتر هست؛ شيبش چندان زياد نيست ولي مسيرش طولاني و تو يكي دو جا كمي صعبالعبور هست، البته خيلي كم و صد البته بستگي تعريف شخصي هر فرد از “صعبالعبور” داره. شايد اگه سال بعد قسمت بشه و بازم بريم زياد به نظرم صعبالعبور نياد. چون طبق گفته هاي بابا، ذهنيتي كه امسال قبل رفتن از اون جا داشتم چيزي بود مثلاً در حد نصف كمال ولي واقعاً بزقوش مسير پياده رويش زياد هست. دوست داشتم كيلومترشمار همرام بود و مي فهميدم چند كيلومتر پياده روي كرديم.
حدود ساعت 3:30 بود كه رسيديم به جانپناه.
1 comment مارس 15, 2009
قوچ گلی – کوه کمال
برنامه گردش های ما تقریباً از پاییز امسال عوض شده کلاً، برخلاف قبل ها که فقط منتظر می موندیم تا برنامه ای اعلام بشه و بریم، چند ماهی بود که دیگه تقریباً هماهنگی و ردیف کردن برنامه هم با بچه های خودمون بود و از اون جایی که هممونم پایه ایم، تقریباً یه هفته در میون یه جایی رفتیم امسال پاییز رو. صرف نظر از بی نظمی های همیشگی، برنامه های خوبی بودن و خیلی خوش می گذشت. مخصوصاً که کوهنوردی در برف و همچنین پس از غروب، خودش تجربه جالبی بود. اولین برنامه برفیمون ۲۶ مهر بود و به کوه کمال بود، از قله های سهند، با ارتفاع ۳۷۵۰ متر از سطح دریا. این قله در شمال روستای چیچکلو (چیچکلی)، جنوب شرقی لیقوان قرار گرفته و پیست اسکی سهند هم در همین منطقه هست. در بیشتر فصول سال هوای سردی داره و دامنه هاش پر از برفه.
یادمه بار اولی که خودمون خانوادگی اینجا اومدیم، اواسط آبان ۸۳ بود و هنوز خبری از برف تو تبریز نبود ولی اونجا برفِ از پیش مونده، ۲۰، ۳۰ سانتی ارتفاع داشت و با گذاشتن هر قدم تا وسطای ساق پا می رفت تو برف. با این که اون دفعه تا قله بالا نرفتیم، آمادگی بدنم خیلی بهتر از این سری بود که بعد از جشنواره فیروزه بود و یک هفته خستگی و بی خوابی و همینطور همراه با سرماخوردگی که به خاطر همین بی خوابی ها قصد تموم شدن نداشت!
مثل همیشه بعد از خرید نون و توقف برای صبحانه تو مسیر و … رسیدیم به پیست اسکی و مسیر کوهنوردی از همینجا شروع شد. اوائل مسیر خشکی بود و برفی رو زمین نبود، ولی رفته رفته که بالاتر می رفتیم تیکه های کوچیک و بزرگی از برف رو می شد دید و با بیشتر شدن ارتفاع این تیکه ها هم بزرگ تر می شدند. در مسیر صعود قله، دریاچه کوچکی هست که قوچ گلی نام داردکه گویا محل آبشخور حیواناتی نظیر قوچ و بز وحشی و … بوده و علت نامگذاری قله هم همین است. مساحت تقریبی دریاچه ۲۸۳۵۴ متر مربع است و در عمیق ترین نقطه، ۲ متر عمق دارد. آبش بسیار زلال است و شیرین. از دامنه کوه تا دریاچه حدود ۲~۳ ساعت راهپیمایی است تا به دریاچه برسیم. به اینجا که رسیدیم، توقف کوتاهی داشتیم و از آنجا به بعد قرار شد کسایی که نمی خوان، همونجا تو پناهگاه نزدیک دریاچه بمونن و بقیه به قله صعود کنن. هوا یه مقدار سرد بود و منم مردد بودم که برم تا قله یا نه و نهایتاً تصمیم بر این شد که بیشترمون بریم بالا. بالاتر که می رفتیم دریاچه کوچیک تر دیده می شد! و خیلی زیبا. تو سمت راست مسیر صعود، قله های دیگه سهند رو می شد دید، از جمله دمیرلی که شیب خیلی تندی داره و از دور دقیقاً مثل مداد چوبیی هست که تازه نوکش رو تراشیده باشن! جام و قله های دیگه هم از مسیر قابل دیدن هستن. هر قدر که ارتفاع بیشتر می شه، مناظر اطراف فوق العاده تر می شن. کوه ها، روستاها و حتی ابرهای پراکنده ای که تقریباً از سطح ما پایین تر هستن، حس خوبی به آدم می دن. بعد از حدود دو ساعت پیاده روی به قله رسیدیم. هوا واقعاً سرد و خشک بود و باد هم واقعاً آزار دهنده بود. انقدر سرد بود که دلستر تگری که از صبح تو کوله بود، بعد از ریختن تو لیوان دیگه پایین نمی ریخت و ته لیوان کم مونده بود یخ بزنه! با بیشترین سرعت ممکنه ناهار رو خوردیم و بعد از گرفتن دو تا عکس یادگاری فوری و خیلی عجله ای سروع کردیم به پایین اومدن. بعد از پیمودن تقریباً نصف مسیر که می رسیدیم به قوچ گلی، هوا خیلی ملایم تر بود و تقریباً خبری از باد هم نبود. بچه هایی که با ما نیومدن و پایین مونده بودن، قبل از ما به سمت ماشین راه افتاده بودن، ما هم دم دمای غروب بود که رسیدیم کنار ماشین و راه افتادیم که حرکت کنیم به سمت تبریز. پیست تو این موقع از سال خیلی دلگیر بود چون به خاطر نبود برف کافی، کسی نبود اسکی بره و تله اسکی ها و چیزای دیگه همه همونطوری متروکه (!) مونده بودن.
4 comments فوریه 25, 2009
ماجرا اینه که من تقریباً هر روز فاصله آبرسان تا فلکه دانشگاه رو پیاده میرم و معمولاً هم چیزای جالب توجه زیادی تو این مسیر به چشمم میخورن. یکی از این چیزا ایستگاه BRT هست که روبروی پاساژ نسیمه. چند وقت پیش بود که متوجه شدم یه قسمتی رو بتن ریختن و هر روز که میگذره، این قسمت بیشتر شبیه یه استگاه اتوبوس میشه، اول سکوی بتنی، بعد اسکلت فلزی ایستگاه، بعد شیشههاش و تبلیغها و … . یکی دو باری مسیرم میخورد به اونور شهر و مجبور بودم با این بی آر تی ها برم، اومدم تو این ایستگاه ایستادم تا دیگه تا آبرسان هم پیاده نرم. بعد از کلی زمان انتظار یکی دو تا اتوبوس پیداشون شد و هیچ کدوم نگه نداشتن، و آخرشم رفتم از آبرسان سوار شدم. یکی دو هفته پیش بود که باز داشتم از اینجا رد میشدم دیدم از کل ایستگاه فقط اون سکو بتنی مونده!! پیش خودم داشتم فکر میکردم و به نتیجه هم نمیرسیدم که مسئولای عزیز شهرمون با چه حساب و کتابی هر روز یه جا یه ایستگاه میذارن و روز بعدش نیست و نابودش میکنن!
اون روز که دوباره داشتم از اینجا رد میشدم دیدم ا!! یه ایستگاه عین همون قبلیه فقط با طول دو برابر رو این سکو هست! در واقع همون ایستگاه قبلی بود و یکی دیگه هم کنارش که سیستم ایزولهسازی بخش خواهر برادرارو قوی کنه…
واقعاً نمیدونم چرا ذهنم انقدر سر این موضوع داره کلنجار میره ولی نمیتونم بفههم این مسئولها فکر میکنن تو LegoLand هستند و این چیزا همش قطعات لگو هست که هر روز بچینن و به هم بزنن یا واقعاً منطقی پشت این همه هزینه بیرویه و بیجا برای همچین کارهایی دارن، اونم در حالی که خودشون رقمهای نجومی اعلام میکنن که صرف این خطوط مثلاً سریعالسیر کردن…
4 comments فوریه 11, 2009
گاهی وقتا موردی پیش میاد، خیلی دوست دارم یه چیز خوب در موردش بنویسم، ولی بلد نمیشم چه جوری… امروز تو کلاس صحبت سر ویژگیهای شخصیتی بود و خوب و بد بودنشون و این که تو آدمای مختلف مخصوصاً دوستان و همسر دنبال کدوم یکی از اینا هستیم… یکیشون میگه باید صادق باشه، مهربون باشه، تحصیلکرده باشه، و … . اون یکی مخالفت میکنه. با مورد آخر. میگم چرا؟ و همزمان با اون از ذهنم این جواب میگذره که لابد میخواد بگه از تحصیلات مهمتر خودش و شخصیتشه که خوب باشه… ولی جواب یه چیز دیگست… میگه حتماً باید تحصیلاتش پایینتر از تحصیلات من باشه… یاد کلاس اجتماعی دبیرستان میافتم که واسه اولین بار از صبا شنیدم که خیلیا میگن خانم باید تو سه چیز از شوهرش پایینتر باشه: تحصیلات، قد و اون یکی رو هم یادم نیست شاید ثروت بوده که اونم بعید میدونم مردا پول ببینن و نخوان! حالا بگذریم… میپرسم خوب دلیلت چیه؟ حتماً یه علتی داره اینی که میگی… فکر میکنه و میگه نمیدونم، دلیلی ندارم!! از اون یکی میپرسم تو چرا فکر میکنی باید تحصیلکرده باشه خانمت؟ میگه واسه این که اینطوری بیشتر میشه حرف هم رو فهمید و طرز افکار و ایدهها به هم نزدیکتر میشن… دلم میخواد یه جورایی تاثیرگذار باشم رو طرز فکراون مخالفه و امثال اون ولی بعدش منصرف میشم و تلاش زیادی نمیکنم. گمونم چون احساس میکنم تو کتش نمیره، وگرنه اصلاً همچین فکری نمیکنه از اولش… فقط با خودم افسوس میخورم و میگم هنوز تو چه جاهایی داریم درجا میزنیم ما…
1 comment ژانویه 21, 2009
Well, It was just a couple of weeks ago that I installed Suse 11.0 and I wanted to use Skype, but couldn’t, since the microphone wasn’t working. I tried almost every link in Google; there were a lot of instructions, which were all too complicated and useless, indeed! Finally someone in IRC just gave me a very simple instruction that is nothing but a few clicks only:
Open Kmix (The speaker icon on the panel in the system tray and select “Mixer”
The window you’ll see (now in 11.1) is like the picture by default:

Now from the menu, go to Settings>Configure Channels
which opens you another window like this:

Now tick “capture” and then “OK”
As long as you have that “capture” in your channels list and it’s ticked, you can talk or record stuff using your microphone, but probably next time you log on, it won’t be there in the list, so you’ll have to do it again; but there’s a better way to keep it ticked all the time. Go to Settings>Configure Kmix
And uncheck this item: “Restore volumes on log in”, if it’s not.

Now you’ll be able to use microphone whenever you want!

Actually, this is a really simple configuration, maybe too simple, but I didn’t know this and those who had tried different forums/mailing lists, didn’t know this either, and neither did many people in IRC, so I thought this can be helpful for other people like me who need their microphone in Suse.
2 comments ژانویه 15, 2009
غار سهولان
برنامه 25 مردادمون يه آبشاري بود طرفاي جلفا (كيامكي). همچين برنامه منظم و درست و حسابيي نبودش، چیز خاصی هم برای نوشتن نداشت، واسه همين ديگه از خير نوشتنش گذشتم. فقط یه دو سه تا عکس ازش می ذارم.
8 شهريور رفتيم طرف مهاباد، غار سهولان؛ دومین غار آبی کشور (پس از غار علیصدر همدان) که تو روستای سهولان نزدیک شهرستان مهاباد هست. مساحت غار ۲ هکتار و ارتفاعش از سطح آب های آزاد، ۱۷۵۱ متره. متوسط عمق آب ۱۸ متر هست ولی قسمتی که از اونجا به بعدش رو هنوز نتونستن کشف کنن، ۵۲ متر عمق داره و هر غواصی نمی تونه واردش بشه.
ساختارش آبی، خاکی و سنگ آهکی هست و موجودات زنده داخلش، کبوتر چاهی و خفاش هست و همچنین مارماهی های کوچولو داخل آب.
قندیل های آهکی جاذبه ویژه این غار به شمار می ره که در شکل های مختلف قابل مشاهده هستند.
قدمت غار به دوره اشکانی برمی گرده و از سال ۷۹ کشف و محافظت شده.
این غار، تو گرمای تابستون بهترین جا برای بازدید می تونه باشه، با اون هوای به شدت مطبوع و آب زلالی که آدم دلش می خواد بپره توش! البته ناگفته نمونه که لیدر محترم ما این آرزوشنو نذاشتن تو دلشون بمونه و این کار رو هم کردند. : - ) البته اینم بگم تو فصل های سرد و اواپل بهار، این منطقه نسبتاً سرد هست. دفعه قبلی که تو تعطیلات یکی از نوروزها با فامیل اومدیم اینجا، جاده کلاً مه بود و داخل غار هم بالطبع خیلی سرد.
برای بازدید از غار قایق های ۵، ۶ نفره پارویی تدارک دیدن و اول باید بلیتش رو بیرون غار نزدیک ورودی تهیه کرد که (در سال ۸۷) ۱۰۰۰ تومن برای هر نفر بود. معمولاً بازدیدکننده ها تو روزهای تعطیل زیاد هستند و باید مدتی تو صف منتظر بود تا قایق ها خالی بشن و سوارشون شد. تو این فاصله هم می شه از هوای فوق العاده مطبوع غار لذت برد و همینطور عکس گرفت! ; – ) قایق ها از همین قایق پارویی هایی هستند که تو بیشتر پارک ها می بینیم و هدایتشون به عهده قایق ران هاست. قبل از سوار شدن حتماً باید جلیقه ایمنی رو پوشید و تعداد نفرات هم نباید بیشتر از ظرفیت قایق باشه و غیر از اینا، باید رعایت حال قایقرون های عزیز رو هم کرد چون ممکنه اگه گیر یکی از کم حوصله هاشون بیفتین، مسیر کامل رو نگردونه و توضیحات رو هم کامل نده، البته در این حالت هم بعد از پیاده شدن از مسیر سمبل شده می تونید به مامور مربوط اعتراض کنید و اگر اعتراض منطقی بود، دوباره سوار یه قایق دیگه بشید و این بار مسیر کامل رو بگردید و از توضیحات هم استفاده کنید!
در مسیرهایی که برای گردش با قایق هموار شدن، قندیل های آهکی زیادی هست که به شکل های مختلف شناسایی شده و قابل مشاهده هستن. و از این جهات، خیلی شبیه غار علیصدر هست. غار دو دهنه داره که از هر طرف سوار قایق شدید، در انتهای مسیر از طرف دیگه پیاده می شید و تا رسیدن به دهنه اصلی مقداری راه رو می شه پیاده رفت. این مسیر هم یاکثراً به خوبی پله گذاری و هموار و چراغ کشی شده و با حرکت توش می شه لذت برد! ما به چند دلیل نتونستیم توقف زیادی بکنیم و خیلی با عجله از غار اومدیم بیرون و تو اون گرمای شدید به سمت ماشین حرکت کردیم. دور و بر غار دست فروش ها میوه و سبزی های محلی مختلفی می فروشن و یکی از چیزای جالبی که من برای اولین بار دیدم، کدوی تزئینی بود. چیز خیلی باحالی بود و از عکسشم معلومه انگار که یه چیز پلاستیکی مصنوعی باشه که رنگش کرده باشن!
بعد از خشک شدن لیدر و جمع شدن همه پیش ماشین، به یه پارکی تو خود مهاباد رفتیم و ناهار رو که اونجا خوردیم، قرار شد یه سر بریم بازار مهاباد. قبلاً بازار مهاباد به این شکل نبود و این پاساژ رو اخیراً درست کردن. پاساژ بزرگی هست و خیلی شبیه پاساژهای قشم و درگهان، که توش اجناس ترک (و همچنین چین!) می فروشن، اسباب بازی، لوازم بهداشتی، تنقلات خارجی(!) و لباس و اینجور چیزا می فروشن. در واقع مثل همه بازارهای مناطق آزاد.
راستی جلوی پاساژ یه دستفروشی هم بود، لپ تاپ می فروخت!!!! لپ تاپ خودش رو هم گذاشته بود در واقع واسه ویترین!
خلاصه این برنامه هم خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشت مخصوصاً بعد از برگشتن از بازار که خواستیم سوار ماشین بشیم و همینطور بعد از اون در کل راه تا رسیدن به تبریز که کلی گفتیم و خندیدیم!!
2 comments دسامبر 28, 2008
كه مي بينيم؟ كه هست؟
بچه كه بودم، يه كتابي داشتم، اسمش بود «چه مي بينيم، چه هست؟». كتاب جالبي بود؛ هر صفحه يه عكس از نزديك بود و يكي از دور. يكيشو كه از همه بيشتر دوس داشتم عكس يه موز بود، زيرش نوشته بود« فكر مي كني اين چيه؟ يه موز؟» صفحه بعدش ورق كه مي زدي، يه پرنده بود با منقار زرد (توكان/toucan). يكي ديگشم بود، آتيش بود؛ ولي بعدش مي ديدي كه تاج يه خروس بودش…
امروز ياد اين كتاب افتاده بودم؛ چه قدر ساده بود؛ با 15،10 تا عكس، حرف مي زد با آدم! قضيه آدماي امروزيه… همه اينايي كه دور و برمون رو گرفتن و هر روز باهاشون داريم زندگي مي كنيم…همه اينايي كه درست ترين، با وجدان ترين و معتقدترين آدم هاي روي زمين به نظر مي رسن… اما… چيا كه توشون نيست! يكي بود مي گفتن هركي مي ره پيشش مي تونه شخصيتش واقعيش رو ببينه (هموني رو كه هست، نه اوني كه ما مي بينيم!)، مثلاً يكي رو به شكل كه حيوون درنده وحشي با دندوناي تيز ديده بود! اين حكايتارو اولش كه مي شنويم، پوزخند مي زنيم بهشون! البته از شماها خبر ندارم، اما من خودم اينو شنديم خندم گرفت! ولي كمي تامل هم بد نيست. حكايت همين آدماست، البته نمي دونم دقيقاً مي شه بهشون آدم لقب داد يا نه! شايد واژه «موجود» يا «مخلوق» يا حتي «پديده» مناسب تر از آدم باشه براي اينا!
وقتي نگاه مي كني، يك فرد خوب رو مي بيني، منظورم از خوب اينه كه بدي هاش كم تر باشن يا چشمگير نباشن… يه آدم خوب، با اخلاق، با وجدان، پاي بند به خيلي از ارزش ها… ولي ايني كه هست، خيلي متفاوته، خيلي؛ انقدر زياد كه برات قابل تصور نيست. بايد لمس كني تا بتوني متوجه بشي! اين هايي كه مي بيني، با اين هايي كه هست، در ابتدا عين همن، هيچ فرقي بينشون نيست. فداكاري، لطف، كمك بدون چشم داشت، بزرگواري و هزارتا چيز ديگه رو دارن. درست نمي دونم چه زموني اين دو تا از هم جدا مي شن و اختلاف و تفاوتشون آشكار مي شه، ولي يه مدت كه گذشت و ديگه حوصلشون سر رفت (از اين الطاف و كمك ها و …)، ديگه طاقت ندارن؛ ديگه ادب و احترام رو هم فراموش مي كنن؛ همه چي يادشون مي ره… ولي نه! همه چي كه نه! مثلاً غرور تازه براشون يادآوري مي شه، پررنگ و پررنگ تر مي شه و جاي همه اونن يكي ها رو پر مي كنه.تعهد كاري و عواقبي كه اين پيمان شكني مي تونست داشته باشه… همه رو يك باره فراموش مي كنن و همچنين اوني رو كه مي خواستند ما ببينيم.
مدت خيلي زياديه روي اين موضوع فكر مي كنم؛ خيلي خيلي زياد؛ روي انواع مختلفش در شخصيت هاي مختلف و شرايط متفاوت… جزئياتشون فرق دارن ولي كليات در همشون يكي هست. هنوز نتونستم علتش رو بفهمم و درك كنم؛ شايد از بيماري ساديسم رنج مي برن تو اون دوران شايدم يه مشكل رواني ديگه كه نمي دونم چي مي تونه باشه! خودم هرگز اينطور نبودم، با اين كه تو همين جامعه و همين عصر زندگي مي كنم هرگز اين چنين كاري نكردم با كسي، حتي براي تلافي؛ البته نه به اين معني كه پاك هستم از هر خطايي! ولي واقعاً نه در اين حد. گاهي فكر مي كنم حتماً بايد هر كسي يه بارويي بكشه دور خودش و از همه اينا در امون بمونه و نبيندشون؛ اما اين هم با زندگي اجتماعي انسان ها كاملاً در تناقضه!
ديگه خوابم مياد، شايد بعداً دستي به سر و روي اين پست كشيدم!
3 comments نوامبر 21, 2008
Audio Story Books
…من هنوز هم نتونستم از اين مشكل عجيب وردپرس سر در بيارم. برعكس حالا، بيشتر وقتا به علت خطاي Network Timeout نمي تونم وارد بخش مديريت بشم و مدتي بود با تونل (!) هم كه مي اومدم، نمي تونستم نظرات جديد رو فعال كنم… پشتيبان هم جمهوري اسلامي رو مقصر مي دونه به خاطر فيلترينگ و چيزاي ديگه… ولي به نظر مياد من تنها وردپرسي هستم كه اين مشكل رو دارم… بگذريم!
يه سري نوار قصه داشتم مال دوران بچگي. كوچيك كه بودم خيلي گوش مي دادم بهشون، خيلي هم دوسشون داشتم، مخصوصاً قصه خاله سوسكه رو. چند وقت پيش بود كه احساس كردم بي خودي موندن گوشه كمد جا گرفتن و ديگه سن من از اينا چيزا گذشته و بهتره كه بدمشون به خواهرزاده گل كه اگه دوس داشت گوش كنه بهشون.
يه مدتي هم بود زده بود به سرم كه ديجيتالشون كنم اما تنبلي مي كردم. يه چند وقت پيش خونه خواهرم بوديم و مشغول صحبت، كه ديديم دونا غيبش زده و يه گوشه اي داره يه كارايي مي كنه! صداش كه زديم، دستا به پشت بود و قيافش خيلي تابلو و در عين حال مي خواست خودشو خونسرد نشون بده (درست از همون قيافه و لحن هايي كه هممون تو بچگي يا حتي همين الان، موقع دسته گل به آب دادن به خودمون مي گيريم!
)، بالاخره نمي شد كه دستا تا آخرش اون پشت قايم بشه، نشونش كه داد ديديم يه كلاف نوار تو دستشه… مي خواست كاردستي درست كنه باهاشون… ولي انگار آخرش اونم درست نكرد و اين خاله سوسكه قصه ما افتاد تو كوزه!
اون هفته كه چند روز تعطيل بود حوصله كردم و گذاشتمشون ضبط بشن. بعدش به فكرم رسيد بد نباشه آپلودشون كنم؛ از لحاظ كپي-رايت هم فكر نكنم زياد مشكلي داشته باشه چون كاست ها همه قديمي بودن و الان ديگه پيدا نمي شن. سايز فايل ها يه كمي بزرگ بود، به 64kbps هم تبديل كردم هركدوم شد 15 مگ. 24kpbsشون سايز قابل قبول (5~6 مگابايت) و كيفيت نه چندان بدي دارن. بعداً اگه فرصت كردم يا كسي خواست، كيفيت بهترش رو هم آپلود مي كنم.
*توجه* ظاهراً استقبال از این فایلها زیاد شده و متاسفانه divshare برای حسابهای رایگانش محدودیت پهنای باند داره و پهنای باند این ماه به علت دانلودهای زیاد تموم شده. متاسفانه باید تا آخر ماه میلادی (تا ۲۸ ژانویه) صبر کنید تا بتونید فایلها رو دانلود کنید. سعی میکنم در اولین فرصت فایلها رو یک جای دیگه هم آپلود کنم.
* ولی لطفاً شماهایی هم که میایید اینارو دانلود کنید، اگه داستانهای دیگهای دارید، لینکش رو تو بخش نظرات بنویسید تا من و بقیه هم استفاده کنیم.
بز زنگوله پا (طرف اول كاست)، بز زنگوله پا – پوپك (طرف دوم كاست به همراه يك داستان كوتاه ديگر)
قصه گو: زنده ياد حميد عاملي
هنرمندان: مهين نثري، منوچهر آذري، مسعود تاج بخش، فريدون اسماعيلي،
هنرمندان خردسال: پاني (پانته آ) و خسرو
با گويندگي: پروين صادقي
محصول سازمان صداسرا – نوار شماره 3
بابا ريش برفي – مورچه و جيرجيرك
يك بلوط و چهل كلاغ
انتشارات قصه جهان نما – نوار شماره 12
شهر موش ها – كاست اول، طرف اول
شهر موش ها – كاست اول، طرف دوم
شهر موش ها – كاست دوم ، طرف اول
شهر موش ها – كاست دوم ، طرف دوم
شركت شهر داستان
ماهي سياه كوچولو
نمي دونم ضبط كدوم شركته ولي اين قصه صمد بهرنگي، برنده جايزه نمايشگاه بولون ايتاليا تو سال 1969و جايزه بي ينال براتيسلاوا چكسلواكي همون سال بوده.
——————————-
يه گوگل گردي كه كردم ديدم مجموعه هاي ديگه اي هم مثل همينا هست… چندين اجراي مختلف خاله سوسكه به چشمم خورد، ولي مال صداسرا يه چيز ديگه بود. اگه كسي داشته باشدش خوشحال مي شم به من هم بده.
10 comments نوامبر 11, 2008





























